X
تبلیغات
شب های بارانی

شب های بارانی

چترت را كنار ايستگاهي در مه فراموش كن

درد دل ...

وقتی می خواهی برایت پیش خدا دعا  کنم 

                                             نمی گویم  هیچ وقت  آسمان

                                           

 دلت ابری نشود آخردلی که ابری نشود

                               آسمانش قشنگ و تروتازه نمی شود

                                        

اما دعا میکنم گاهی اوقات به اندازه ای بارانی شوی همانند 

                               باران بهاری

                                       

               که رعد و برقهای دهشناک آنرا دلهره آورند 

  بارانی که بتوان زیر نم نم  بدون چتر با دوست خلوت کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/15ساعت 15:59  توسط شاهین   | 

چشم به راه تو ...

اینجا اسمان  دلگیر نمی شود

 

   رنگ شب هم مهتابی است

 

                    نگاهی به دلم می اندازم

 

                                            دل اسمان  کجا  و

                                                   دل گرفته ی تاریک  من  کجا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/15ساعت 15:15  توسط شاهین   | 

حرف های ...

حرفهای حرف های نگفته زیادی دارم
زیادتر از زیاد
کاش آدم میتونست همه حرفاشو راحت بگه
نه با یه عالمه نقطه و خط
هیچوقت نتونستم بفهمم چرا خدا مارو عاشق میکنه
میدونم بدون عشق میمیریم
اما خیلیامون هم به خاطر عشق میمیریم
پس حکمت عشق چیه؟؟
فقط یه کلمه؟؟
مثه بقیهء کلمه های نامفهوم؟؟
عشق...زندگی...مرگ...وجود...دلهره...جدایی...خاموشی...انتظار...و...و...و...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/14ساعت 15:47  توسط شاهین   | 

خیلی وقته ...

خیلی وقته دیگه بارون نزده

 

   رنگ عشق به این خیابون نزده

 

   خیلی وقته ابری پر پر نشده

 

   دل آسمون سبک تر نشده

 

   مه سرده رو تن پنجره ها

 

   مثل بغض توی سینه ی منه

 

   ابر چشمام پر اشک ای خدای

 

   وقتشه دوباره بارون بزنه

 

   خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

 

   قلبم از دوری تو ، بدجوری دلتنگ شده

 

   بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست

 

  کوه غصه از دلم رفتنی نیست

 

 حرف عشق تو رو من با کی بگم

 

  همه حرفا که آخه گفتنی نیست

 

  خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

 

  قلبم از دوری تو ، بدجوری دلتنگ شده

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/13ساعت 15:23  توسط شاهین   | 

دلم ...

دلم تنگ است

کسی حالم نداند

همان که بود دلدارم یه روزی

سراغ از بی کسی هایم ندارد

+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/12ساعت 1:6  توسط شاهین   | 

من که ...

 من که در پیله ی خویش شوق پروانگی از یادم رفت ...


لااقل موقع رفتن بسپار ابر جای تو ببارد به سرم ،


ماه جای تو بتابد به شبم و سرانگشت بزند گاهگاهی به دلم ...


شاید این تلخی ایام غم انگیزم را باز با یاد تو از یاد ببرم !

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/11ساعت 0:15  توسط شاهین   | 

کی ...

کی با زمزمه عشـق دو سه روزی عـاشقـم شـد

عشـق اون باعـث زجـر همـه دقایقـم شـد

 اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن می ترسید

همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/11ساعت 0:11  توسط شاهین   | 

شبی ...

شبی غمگین شبی بارانی و سرد


مرا در غربت فردا رها کرد


دلم در حسرت دیدار او ماند


مرا چشم انتظار کوچه ها کرد


به من گفت تنهایی غریب است


ببین این غربتش با من چه ها کرد


تمام هستیم بود و ندانست


که در قلبم چه آشوبی به پا کرد


او هرگز شکستن را نفهمید


اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/10ساعت 23:57  توسط شاهین   | 

مدير به منشي ...

مدير به منشي ميگه براي يه هفته بايد بريم مسافرت کارهات رو روبراه کن

منشي زنگ ميزنه به شوهرش ميگه: من بايد با رئيسم برم سفر کاري, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ ميزنه به دوست دخترش, ميگه: زنم يه هفته ميره ماموريت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدريس خصوصي ميکرده به شاگرد کوچولوش زنگ ميزنه ميگه: من تمام هفته مشغولم نميتونم بيام

پسره زنگ ميزه به پدر بزرگش ميگه: معلمم يه هفته کامل نمياد, بيا هر روز بزنيم بيرون و هوايي عوض کنيم

پدر بزرگ که اتفاقا همون مدير شرکت هست به منشي زنگ ميزنه ميگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشي زنگ ميزنه به شوهرش و ميگه: ماموريت کنسل شد من دارم ميام خونه

شوهر زنگ ميزنه به معشوقه اش ميگه: زنم مسافرتش لغو شد نيا که متاسفانه نميتونم ببينمت

معشوقه زنگ ميزنه به شاگردش ميگه: کارم عقب افتاد و اين هفته بيکارم پس دارم ميام که بريم سر درس و مشق

پسر زنگ ميزنه به پدر بزرگش و ميگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و مياد

مدير هم دوباره گوشي رو ور ميداره و زنگ ميزنه به منشي و ميگه برنامه عوض شد حاضر شو که بريم مسافرت

و روز از نو روزي از نو .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/10ساعت 0:54  توسط شاهین   | 

هرگز ...

هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که تو را دوست دارم
دیوانه وار عاشقت شدم
چرا که مهربانی را در وجودت دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم
نه تو از عشق من دست میکشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با
مژگانت اشاره ای کنی فرسنگها راه خواهم پیمود چرا که شب
عشق بسیار طولانی است
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجودت پنهان می گردد
و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند
و به دنیای غریبی می برند
همیشه در
محبوبم همیشه به انتظار
بازگشتت خواهم ماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/10ساعت 0:39  توسط شاهین   | 

ساقی ...

ساقی می از ما کم مکن این کار را دیگر مکن

گر می ز ما کم می کنی نوش لبانت کم مکن

لعل لبان و وصل تو گر می برد هوش از سرم

باز آی در پیشم نشین ، می ریز یارا بر سرم

جام میم گر شد تهی از می ، مرا از آن چه غم؟

جام دلت دریای می ، آن را نباشد هیچ کم

دستی به دور جام می ، دستی به دور جام دل

نیکو نگر خم شد تنم از می به سوی جام دل
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/09ساعت 0:58  توسط شاهین   | 

می خانه ...

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت

پیمانه نمی داد به پیمان شکنان باز

ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت

بیدادگری شیوه مرضیه نمی شد

این شهر اگر دادرس و دادگری داشت

یک لحظه بر این بام بلاخیز نمی ماند

مرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت

در معرکه عشق که پیکار حیات است

مغلوب ٬ حریفی که بجز سر سپری داشت

( سرمد ) سر پیمانه نبود این همه غوغا

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/09ساعت 0:45  توسط شاهین   | 

عشق واقعی ...

 زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
    آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.


    زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
    مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
    زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
  : مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
    زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
   مرد جوان:  مرا محکم بگیر
    زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
    مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
    سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه

    روز بعد روزنامه ها نوشتند
    برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.
    در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
    یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت

    مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
    جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
    و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
    و این است عشق واقعی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/08ساعت 23:11  توسط شاهین   | 

وقتی که بارون ...

وقتی که بارون می زنه رو جاده ی رفتن تو

توی تموم لحظه هام می پیچه عطر تن تو


دلم میگیره از تو و فک می کنم بازم بهت

 به اون همه خاطره ها، به عشقی که دادم بهت


نمیشه بارون بیاد و هیچی نگم، دم نزنم

 حرفی از اون روزای خوب، از اعتمادم نزنم


گریه یه کم امون بده، دیگه تحمل ندارم

 می خوام یه بار بدون تو چشامو رو هم بذارم


یه بار دیگه یادم بیاد، حس کنمش با دل و جون

یه بار دیگه بخواد بره، هزار دفعه بگم بمون


بهش بگم بارون که رفت نامه هامو بخون بازم

 گذشته رو ورق بزن حرف منو بخون واسم


یادمه بارون میومد وقتی که رفتی از پیشم

 هر دفعه بارون می زنه دوباره دیوونه میشم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/08ساعت 1:10  توسط شاهین   | 

لمس کن ...

لمس کن کلماتی راکه برایت می نویسم

 

تا بخوانی وبفهمی چقدر جایت خالیست...



تا بدانی نبودنت آزارم می دهد...



لمس کن نوشته هایی راکه لمس ناشدنیست وعریان...



که ازقلبم برقلم وکاغذ می چکد



لمس کن گونه هایم راکه خیس اشک است وپر شیار...



لمس کن لحظه هایم را...

 

                      تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم... 



                               لمس کن این باتو نبودنها را

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/07ساعت 22:41  توسط شاهین   | 

سادگی ...

ساده بودم

ساده دیدم

ساده دل باختم

ساده عاشق شدم

ساده حفظش کردم

ساده کنارش موندم

ساده گفتم دوستت دارم

ساده نگاهم کرد و خندید

ساده گفت ازت دلیل می خوام

ساده از کنارم گذشت و بی دلیل رفت

غافل از اینکه عشق نیازی به دلیل نداره

و بی خبر از اینکه چیزی که ابدی و ماندگاره سادگیه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/07ساعت 0:55  توسط شاهین   | 

    تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com وقتی تا حالا فکر کردی؟؟؟ نتونی با  واژه ها هم  بغض هرگز نشکسته رو  بشکنی  اون وقته که

 تو می مونی  و فریاد اشکهات که برا شکستن حصار شیشه ی

 دارن ثانیه شماری میکنن.وقتی داری لحظه هاتو با یه خیال آبی که داره

 روز به  روز برات یه خاطره خاکستری میشه پر میکنی ، برات سخته از امید

 حرف بزنی ونقش یه آدم شاد رو بازی کنی.برات سختتر میشه وقتی دور و برت

 پر آدمهای مهربونی باشن که می خوان کمکت کنن ،اما تو نتونی حرف دلتو بزنی.

 سخته ببینی که دیگه خودت هم حوصله شنیدن دلتنگیهای دل تنهات رو نداری

 و اونوقته که قلب سنگیت می مونه وبغضهای تلنبار شده ش که باید زیر

 غبار زمان رنگ خاطره رو بخودشون بگیرند ومدفون بشن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/06ساعت 16:13  توسط شاهین   | 

عشق در 10 کلمه ...

عشق در 10 کلمه

عشق کلمه ایست که بار ها شنیده می شود ولی شناخته نمی شود.
عشق صداییست که هیچ گاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند.
عشق نغمه ی بلبلیست که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود.
عشق رنگیست از هزاران رنگ اما بی رنگ است.
عشق نواییست پر شکوه اما جلالی ندارد.
عشق شروعیست از تمام پایان ها اما بی پایان است.
عشق نسیمیست از بهار اما خزان از آن می تراود.
عشق کوششیست از تمام وجود هستی اما بی نتیجه.
عشق کلمه ایست بی معنی ولی هزاران معنی دارد.
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معنی را می رساند ولی معنی آن گفتنی نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/06ساعت 0:25  توسط شاهین   | 

من ...





من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم می آید

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه شوق

چشم تو ، ژرف ترین راز وجود

برگ بید است که با زمزمه جاری باد

تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی میگذرد

و تو در خوابی

و پرستو ها خوابند

و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

و به یاری دیگر

نه بهاری

و نه یاری دیگر

- حیف

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مرد

غم تو این غم شیرین را

با خود خواهم برد.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/05ساعت 12:45  توسط شاهین   | 

باران را دوست نداشت ...

باران را دوست نداشت

همیشه باران وقتی می بارید که او پر از گریه بود

گریه را دوست نداشت

همیشه هنگامی گریه می آمد که دلش شکسته بود

دلش را هم دوست نداشت

همیشه زمانی دلش می شکست که او را می دید

اما او را دوست داشت

و همیشه از او و دلش و گریه می گذشت

اما از باران نه

تمام مشکل همین جا بود او باران را دوست نداشت

+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/05ساعت 1:9  توسط شاهین   | 

می توانی ...

مي تواني هرچقدر كه  بخواهي

در اتاقم درخت  بكاري

روزي

آفتاب

و باران

به اينجا خواهند آمد

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/04ساعت 18:16  توسط شاهین   | 

از خواب ...

از خواب مي پرم

 چيزي يادم نمي آيد

فقط از چشمان خيسم مي فهمم كه خواب تو را مي ديده ام

اي كاش در كنارم بودي

تا همانگونه كه دلم را شكستي

سكوت تنهاييم را نيز بشكني

كنار پنجره مي روم

آسمان بر خلاف دل ابريم صاف است

مانند هر شب ستاره ها را مي شمارم

يكي كم است...

شايد امشب هم در جايي كسي مانند من ستاره اش را به بهاي دل

شكسته اي داده است
+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/04ساعت 18:13  توسط شاهین   | 

اگر مانده بودی ...

اگر مانده بودی       تورا تا به عرش خدا میرساندم

اگر مانده بودی       تورا تا دل قصه ها میكشاندم

 

مانده بودی اگر نازنینم       زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شب سرد و غمگین      با وجود تو رنگ سحر داشت

با تو این مرغك پر شكسته      مانده بودی اگر بال و پر داشت

با تو بیمی نبودش زطوفان      مانده بودی اگر همسفر داشت

با تو و عشق تو زنده بودم       بعد تو من خودم هم نبودم

بهترین شعر هستی رو با تو     مانده بودی اگر می سرودم

 

اگر مانده بودی        تورا تا به عرش خدا میرساندم

اگر مانده بودی        تو را تا دل قصه ها میكشاندم

 

هستی ام را به آتش كشیدی      سوختم من ندیدی ندیدی

مرگ دل آرزویت اگر بود      مانده بودی اگر میشنیدی

با تو دریا پر از دیدنی بود      شب ستاره گلی چیدنی بود

خاك تن شسته در موج باران      در كنار تو بوسیدنی بود

بعد تو خشم دریا و ساحل      بعد تو پای من مانده در گل

مانده بودی اگر موج دریا      تا ابد هم پر از دیدنی بود

 

                       اگر مانده بودی

                   اگر مانده بودی ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/04ساعت 17:30  توسط شاهین   | 

یکی دوستت دارم

همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!!میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ...دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ...وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون همیشه :

 یکی دوستت دارم

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/04ساعت 0:55  توسط شاهین   | 

چرا دنیا ...

 

چرا دنیا چرا دنیا منو می خوای تک وتنها

همش هم گریه ی بارون شدم همسایه ی ابرا

دلم غمگین غمگین است غروبای غم انگیزه

چرا بایدبشم خیره به اشکهایی که میریزه

بگو بگو که آره هرشب یه روزی داره

اون که منوبرده ازیاد بر میگرده دوباره

توکه میدونی دنیا داره پیرمیشه این دل

بذاربرگرده پیشم مثل موجی به ساحل

منو گاهی به دستانی شبهام رسید به تنهایی

چرا رحمی تو قلبت نیست آخه دنیا چه دنیایی

چراهیشکی نمی دونه چه بغضی توی شبهامه

چه زخمهایی ازت دنیا رفیق قلب تنهامه

بگو بگو که آره هرشب یه روزی داره

اون که منو برده از یاد برمیگرده دوباره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/03ساعت 2:25  توسط شاهین   | 

من خیلی ساده ام ...

آن کس که میگفت دوستم دارد...

عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد...

رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه

میرفت...

صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من

گمان می کردم....

میگوید...دوستت دارم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/02ساعت 14:57  توسط شاهین   | 

بارون ...

  همه بغضشون گرفته چرا بارون نمياد!؟
   ليلي مرد از غم دوري چرا مجنون نمياد!؟
   روي ماهش کجا پنهون شده رفته کجا!؟
     چرا از اونور ابرا ديگه بيرون نمياد!؟
   نيتت رو واسه فال قهوه کردم ولي حيف
   عکس اون چشماي قشنگ توي فنجون نمياد
   من و کشتي تو با اين خنجر دوريت عجبه
   چرا از اين دله ديونه يه کم خون نمياد!؟
   مگه تو بيخبري موم رو پريشون ميکنم
    دل تو واسه مويه پريشون نمياد
   دل تو ازبس سفيد و لطيفه مثل برف
   از خجالت تو برفي تو زمستون نمياد
   تو دلم فقط يه بار مهموني بود تو اومدي
   درا رو بستم از اون وقت ديگه مهمون نمياد
   صدايه بارون قشنگه به شيشه که ميخوره
   اما با غم نجيب روي ناودون نمياد
   دو سه بار واسط نوشتم مثه آيينه ميموني
   تو يه بار جواب ندادي چرا شمعدون نمياد
   عمريه اسيرتم اسير اون چشماي ناز
   يه ملاقاتي واسم يه بار تو زندون نمياد
   نميگه کسي واسه مرمتش فکري کنيم
   هيچکسي سراغ اين کلبه ويرون نمياد
   زندگي بزيه شطرنج و من منتظرم
   طرف مقابلم ولي به ميدون نمياد
   گاهي وقتها اينقدر آب و هوام ابري ميشه
   که قد اشکاي من از رود کارون نمياد
   گاهي وقتا با خودم ميگم شاي ميخواد ذوق بکنم
   اما معلومه نخواد بياد که پنهون نمياد
   اونکه براي ديدنش ستاره ميچيني اهل نازه
   پس با يه خواهش آسون نمياد
   تو نامه آخري کلي دليل اورده بود
   مثلا چون تشنه اند ياسايه تو گلدون نمياد
   لااقل کاش راستشو براي من نوشته بود
   کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمياد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/02ساعت 2:40  توسط شاهین   | 

باز ای باران ...

 

باز ای باران ببار
بر تمام لحظه های بی بهار
بر تمام لحظه های خشک خشک
بر تمام لحظه های بی قرار

باز ای باران ببار
بر تمام پیکرم موی سرم
بر تمام شعر های دفترم
بر تمام واژه های انتظار

باز ای باران ببار
بر تمام صفحه های زندگیم
بر طلوع اولین دلدادگیم
بر تمام خاطرات تلخ و تار

باز ای باران ببار
غصه های صبح فردا را بشوی
تشنگی ها خستگی ها را بشوی
باز ای باران ببار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/01ساعت 0:19  توسط شاهین   | 

شبی ...

 شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی
تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس از یك جستجوی نقره ایی در كوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی كه در تنهاییم رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم......

همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
نمیدانم چرا رفتی؟
نمیدانم چرا شاید خطا كردم
و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی
نمیدانم كجا؟تا كی؟برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسی حس كرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی كرد
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنكه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد!
ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید
كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید
كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل
میان غصه ایی از جنس بغض كوچك یك ابر
نمیدانم چرا؟ شاید به رسم پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/31ساعت 23:33  توسط شاهین   | 

گل من ...

گل من ، پرنده اي باش و به باغ باد بگذر.
مه من ، شكوفه اي باش و به دشت آب بنشين.
گل باغ آشنايي ، گل من ، كجا شكفتي
كه نه سرو مي شناسد
نه چمن سراغ دارد؟
نه كبوتري كه پيغام تو آورد به بامي
نه به دست مست بادي خط آبي پيامي.
نه بنفشه يي،
نه جويي
نه نسيم گفت و گويي
نه كبوتران پيغام
نه باغ هاي روشن!
گل من ، ميان گلهاي كدام دشت خفتي؟
به كدام راه خواندي
به كدام راه رفتي؟
گل من
تو راز ما را به كدام ديو گفتي؟
كه بريده ريشه مهر، شكسته شيشه ي دل.
منم اين گياه تنها
به گلي اميد بسته.
همه شاخه ها شكسته.
به اميدها نشستيم و به يادها شكفتيم.
در آن سياه منزل،
به هزار وعده مانديم
به يك فريب خفتيم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/31ساعت 1:0  توسط شاهین   |